می روم پیش آرایشگر...نگین ها را می گذارم جلویش..نگینهای براق و شفاف را...می گویم موهایم را بباف و نگین ها را بگذار...کارش که تمام می شود موهایم برق برقی می شود...نگین های براق روی موهای مشکیم کلی با حال می شود..آرایشگر می خندد و می گوید:خوشگل شدی"..خر کیف می شوم...دلم می خواهد بروم خیابان و نگین هایم را به همه نشان بدهم ...بگویم نگاه کنید...نه...خوب نگاه کنید..بیبینید چقدر خوشگل و برق برقیست؟؟؟امروز اصلا انگار موهایم به من انرژی داده بود...خواستم عطر هم بخرم...جلوی عطر فروشی ایستادم...داشتم نگاه می کردم...که...دستی شانه ام را لمس کرد...سریع برگشتم...گارد گرفتم...اما آشنا بود...مریم...همان دختر تپلی دانشگاه...همان که ناراحتی قلبی داشت و وسط کلاس ها عادت کرده بودیم به غش کردنش...آخر هم سال دوم یا سوم بود که ازدواج کرد و درسش رانیمه کاره ول کرد و رفت شهر خودش...وقتی دیدمش چند لحظه نگاهش کردم...بلانش ارتباطش را با همه قطع کرده بود . ابن مریم تپلی حالا بعد از ۳ سال اینطور خندان روبه رویش ایستاده بود و نگاهش می کرد...یادم آمد باید لبخند بزنم...لبخند زدم...محکم بغلم کرد و گفت:بلانش دلم برات تنگ شده بود دختر...اما من دلم تنگ نشده بود...من دلم نه برای او نه برای هیچکدام از بچه های دانشگاه تنگ نشده بود...خندیم :مریم له شدم...له...تبریک می گم دختر از جماعت ترشیده ها خارج شدی"..مثل همیشه بلند بلند خندید و گفت:بابا من باید تبریک بگم که ازدواج کردی..بلاخره به عشقت رسیدی دیگه؟"...زل زدم به چشمهایش...فکر کنم چهره ام شبیه علامت سوال شد...آنقدر شبیه علامت سوال شد که او گفت:چیه...خبرا به گوشمون می رسه...یکی از بچه ها گفت که "پ" ازدواج کرده...منم می دونستم که شما با همین..فهمیدم بلاخره مال همدیگه شدین..."انگار هر چه می خواهی دورتر شوی مثل کش بر می گردی...به زور دستم را کشید و مرا برد طرف پارک...روی یکی از نیمکت ها نشستیم...دلم تاب خواست...نه دلم سرسره خواست...بروم بالا و سر بخورم...وقتی سر می خورم بلند جیغ بکشم لذت ببرم...مریم امان نمی داد حرف بزنم"یالا بلانش...یالا تعریف کن..بی معرفت چرا خبرم نکردی..ها..یالا عقدین یا عروسی کردین...اون الان چیکار می کنه.."دستم را آرام گذاشتم روی دستش و گفتم"مریم من اون دختر نبودم...اون با الهام ازدواج کرد همین....۴ ساله که با همن..."آرام شد...بلاخره ساکت شد...من هم نفس راحت کشیدم..."الهام...یعنی الهام...مگه شما دو تا دوست صمیمی نبودین..."خندیدم...گفتم:بی خیال دختر...بیا نبش قبر نکنیم...من امروز خیلی خوشحالم...موهامو ببین...خوشگله مگه نه؟برق می زنه..برق برقی شده...بیا بریم اصلا تاب سواری...من که نمی تونم تویه تپلو تکون بدم تو بیا تابم بده...بلند تابم بده ...."منتظرش نماندم...دویدم سمت تاب...نمی دانم چقدر طول کشید تا مریم از شوک خارج شود...آمد سمتم...نگین هایم را لمس کرد و گفت:خوشگل شدی بلانش....خوشگل و برق برقی"هلم داد...جیغ کشیدم....من امروز خوشحالم...نمی گذارم خرابش کنند...هیچ کس نباید خرابش کند...چقدر موهایم را امروز دوست دارم.... پ ن:هیچ چیز تضمین ندارد..رابطه ی آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد.یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است...فریبا وفی
| Design By : Nemesis |

