تبليغاتX
رژ لب قرمز




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by


وب را روشن کردم...اینجا شب است و آنجا روز..من در خانه و او در محل کار..ناگهان یک مردی با ریش و سبیل طلایی سرش را می آورد جلوی دوربین  دست تکان می دهد و می گوید hiiiiiii..میپرسم این دیگر کیست..می گوید جیمز است..همکارم..تازه از زنش جدا شده ..تو را پسندیده..و هردو می زنیم زیر خنده...می پرسد امروز چطوری ؟چه کردی؟می گویم راه رفتم..بین آدمها..شلوغ است این روزها..سرد است...تازه امروز یک پسرک عروسک فروش سر بازارچه شماره تلفنش را برایم پرتاب کردو گفت منتظر است حتما زنگ بزنم..قاه قاه می خندد می گوید مبارک است ..گفت از "او" دیگر خبری نیست؟گفتم دیگر از چیزی که تمام شده نپرس..گفتم دیگر هیچ وقت از او نپرس...یک ابرویش را می دهد بالا..می گوید آرامی یعنی؟؟و آنقدر نزدیک می آید که فکر می کنم الان می توانم موهایش را بکشم...پرسیدم تو به گذشته فکر می کنی؟میرود عقب..به خودش کش و قوسی می دهد می گوید من باید می آمدم اینجا و او باید می رفت استرالیا...ما را "بایدها" ازهم جدا کرده بود...غمگین نیستم..افسرده هم نیستم..من با او خوب زندگی کردم و حالا هروقت به یاد دخترک می افتم انرژی میگیرم...که اگر می خواستم هی آه بکشم الان اینجا نبودم...این زندگی را نداشتم...گفت من هی زندگی کردم ولی تو چه کردی؟الان کجایی؟راست میگفت...در یک نقطه ثابت مانده بودم...گفت بلانش دلم می خواهد یک روز که این وب را روشن می کنی چشمهایت بخندد..نه لبهایت...قول می دهی؟گفتم قول می دهم...وب را خاموش کردم و چهره اش را با یک لبخند و انرژی در ذهنم ثبت کردم...و حالا اینجا بعد از ظهر است و تو خوابی...اتاقم را ریختم بیرون..کلی یادگاری های مسخره را ریختم بیرون..الان همه چیز سر جایش است...کلی برنامه دارم...می خواهم بدانی که من اولین قدم را برای قولم برداشتم....می خواهم بلانش را از باتلاق بکشم بیرون...و با چشمهایم بخندم...با چشمهایم....

بلانش |جمعه 5 اسفند1390 | 15:48|


Design By : Nemesis