سنگینی نگاهش همراهم بود..از اتاق تا آشپزخانه از آشپزخانه تا پذیرایی...سرد بود...اما سنگین...رفتم گوشه ای از اتاق در تاریکی...خودم را مخفی کردم...بابا آمد..گفت بیا برویم بیرون...خیلی وقت است راه نرفتیم..راست می گفت...آفتاب گرم بود....آفتاب جنوب را دوست دارم..زنده می کند...جان می بخشد...از آفتاب شهرم گرمتر است..مهربان تر است...کنار بابا قدم به قدم راه می رفتم...هیچی نمی گفت..من هم سکوت کردم..می خواستیم از خیابان رد شویم...دستم را گرفت...عادت ندارم به این کار...بین من و او..همیشه فاصله بود...همانجا...حس کردم روزی حسرت دستهایش به دلم خواهد ماند...رفیتم کنار رودخانه...نشستیم ..برایم از نگاه مرد گفت...برایم گفت مرد نگاهش سرد است..اما انسان خوبیست...گفت حاضر است خیلی کارها برایت انجام دهد...گفت حس می کنم می توانم به مرد اعماد کنم و تو را بسپارم به دستش...گفت دیگر بچه نیستی بلانش...برای رد کردن آدمها باید دلیل بیاوری...گفت یک جایی باید این تنهایی تمام شود...گفت با مرد حرف بزن..بعد اگر نخواستی بگو نه...گفت سکوتت و رد کردن بی دلیل ادمها دو دلیل دارد...یا تو می خواهی تا ابد تنها باشی..یا پای کسی در میان است...و تو داری صبر می کنی...ناگهان قلبم ایستاد...نگاهم خیره ماند به آب...به پرنده ها...به انعکاس نور....بابا مکث کرد....انگار رازهای دلم را با تمام دوری حدس می زد....من و او هیچ وقت اینطور حرف نزده بودیم...گفت روزی که مادرت را دیدم سر تا پا گل و خاک بود...همانجا عاشق مادرت شدم...با همان گل های روی کفشش...مادرت سرزنده بود..گل های روی کفشش خنده ی روی لبانش و موهای سیاهش...همانجا تصمیم گرفتم که او مال من باشد..می دانستم هزار برابر وضعش بهتر از من است...اما می خواستم مال من باشد..به مادرت گفتم اگر تو قبول کنی تا آخر هستم و هر کاری می کنم حتی دزدینت...اما...خندیدم..تصورش..سخت بود..بابا..بابای صفرو یک..بابا لبخند زد ادامه داد اما اگر تو نخواهی می روم..و حالا مادرت با تمام قهر و آشتی ها دعواها مشکلات با من است...اینها را گفتم که بدانی بلانش..من یک مرد هستم..و مردها اگر چیزی را بخواهند..دوست داشته باشند معطل نمی کنند...و اگر تو معطلی..یعنی....نفسم حبس شد..نمی خواستم جمله را تمام کند....اما تمام کرد...گفت ..یعنی دوستت ندارد....آنقدرها دوستت ندارد...تو آمدی جلوی چشمهایم..تمام تلاشم برای بودنت..برای داشتنت..تمام راهی که آمده بودم..صبری که کرده بودم....دستانم سرد شده بود...گفت خودت را دست کم نگیر بلانش...تو دختر منی...دستش را گذاشت روی دستم...به لاک های قرمزم نگاه کرد..و گفت...کاش اینقدر شبیه من نبودی....و من هنوز تا همین الان که از سفر بازگشته ام..نفهمیدم چرا بابا دلش نمی خواست شبیهش باشم....اما قول دادم...قول دادم این بار...فکر کنم..به خاطر...بابا...فکر کنم...


چشم ببندیم آرزو کنیم و دور کنیم از خودمان برای لحظه ای هر چه سردیست....و به خاطر عزیزانمان شده حتی لبخند بزنیم.... با هم...و به خاطرهم :)
من
او را دوست داشتم- آنا گاوالدا
| Design By : Nemesis |

