X
تبلیغات
رژ لب قرمز




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by


این روزها؟آرامم...آرامتر از آنچه بتوانید حدس بزنید...آنقدر آرام که وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم خواهرم با تعجب پرسید خوبی؟نکند او برگشته؟ بعد آرام کتاب را بستم....آرام لبخند زدم...و آرام از اتاق رفتم بیرون...انگار همه چیز آرام است....نگاه کردنم...حرف زدنم...خوابیدنم...و حتی تر....راه رفتنم....به آدمها تنه نمی زنم...می ایستم وقتی رد شدند از کنارشان رد می شوم...نه گیسی کندم نه اشکی...نه آه و ناله ای.....باشگاه می روم...با دیدن تمام این دخترها و زن ها...که با وجود هزار مشکل اینطور برای لبخند زدن تلاش می کنند جان می گیرم.....وقتی به آخر نامم جان اضافه می کنند و هی بلند بلند صدایم می کنند تا ببینم حرکت را درست می زنند یا نه، فراموش می کنم هر چه آن بیرون است...آرامم...آنقد آرام که تمام این شبها می روم کنار پنجره به صدای این بلبل که خسته نمی شود و نمی دانم خودش را کجا پنهان کرده گوش می کنم و هی در دل می گویم ممنونم بخوان....فقط بخوان....من این روزها آرامم...و منتظر چیزی نیستم....نه منتظر آمدنی....و نه رفتنی...نه حرفی دارم..نه کلمه ای...نمی نویسم...نوشتنم هم نمی آید....صدایم هم در نمی آید...وقتی همین دیشب مامان و بابا بحثشان شد من با آرامش پرتقالم را دانه دانه می خوردم و به آنها نگاه می کردم....حتی مثل قبلترها نرفتم و در اتاق را محکم پشت سر خودم نبستم...گفتم بگذار راحت باشند آنقد صدایشان را ببرند بالا تا خودشان خسته شوند بعدش آشتی می کنند دیگر..این روزها؟آرامم...آرامتر از آنچه بتوانید حدسش را بزنید...آرامتر از آنچه بتوانم حدسش را بزنم...
بلانش |دوشنبه 23 اردیبهشت1392 | 1:0|

خاطرات؟؟کدام خاطرات آقا..ما که خاطره نداشتیم...شایعه درست کردند برای ما..باور کنید..مردم زیاد حرف می زنند..عادتشان است..می روند در صف نانوایی..می روند در صف شیر بحثشان از گرانی که گذشت می رسند به من و شما...هی پچ پچ می کنند و می گویند من و شما با هم خاطره داشتیم...خودمان که بیشتر می دانیم..بیا آقا..بیا اینجا کنار خودم بنشین برایت چای بریزم..بیا کمی با هم اختلاط کنیم..گور پدرشان کرده..آخ یادش بخیر که شب هی با هم حرف می زدیم شما برایم کتاب می خواندید و بعد به من می گفتید تو بخوان...بعد من هی سرخ و سفید میشدم میگفتم من که صدایم مثل شما خوب نیست آقا...بعد یادتان هست گیر دادید..هی گیر دادید بعد من هم خواندم؟صدایم راگذاشتم همین جا؟یادش بخیر.به کجا خیره شدید آقا؟چایتان سرد شد عوض کنم؟نه؟خوب...این خاله زنک ها می گویند من و شما را با هم دیده اند...مگر ما کجا رفتیم...ها ها..یادتان هست آن روز ساز به دست افتاده بودیم در خیابانها...هی همه ما را نگاه می کردند بعد ما زیر زیرکی می خندیدیم؟ آن تاکسی زرد رنگ را بگو...وقتی دید من توی ماشین دارم قر می دهم آهنگ را بلند تر کرد و شما همانجا از خودمان یک عکس دو نفره گرفتید؟اوا...خاک بر سرم..اشکال ندارد چایتان ریخت...عوضش میکنم..دست و پایتان که نسوخت ؟فدای سرتان...از بس هی صبح تا شب کار می کنید برایتان رمقی نمانده..با اینکه کار می کردید عشق می کردم وسط کار یک دو بیتی می نوشتید برایم می فرستادید..راستی چرا دیگر برایم شعر نگفتید آقا؟چه شد دیگر برایم ساز نزدید؟مردم می گویند سرد شدید...می گویند زیر سرتان بلند شده..غلط کردند خودم آن دفعه گفتم اگر زر بزنند شهر را روی سرشان خراب می کنم...اصلا امروز چای بخور نیستید ها...هی الکی این چای سرد را فوت می کنید..که چه بشود سردتر شود؟از این سردتر؟هی آقا...چقدر آن روز اشک ریختم...چقدر گفتم بی خیال فکر آن دخترک شوید..گفتم خوب نخواست..حالا که من هستم..هی برایتان نوشتم..هی قربان قد و بالایتان رفتم....خودمانیم شما هم خوب پدری از ما در آوردید ها...انگار این مردم هم زیاد بد و بیراه نمی گفتند...خوب کور بودم آقا...آن روز شما حواستان نبود..خوب شما خیلی وقت بود که حواستان به من نبود..هی رویتان را بر می گرداندید که مرا نبینید..بعد من هی راه رفتم...روی تمام صندلی ها نشستم...از این خیابان به آن خیابان..مردم نگاهم می کردند و گفتند آقا دوستت ندارد....آقا دوستت ندارد...بعد وقتی آمدم خانه همه چیز را جمع کردم...هیچ چیز از شما نماند..باور کنید..چرا اینطوری نگاه می کنید...بعد شماره ی شما را گرفتم...صدای سردتان ریخت روی تنم...هیچی نگفتم...فقط گفتم خداحافظ آقا...صدایتان گرم شد...زندگی برگشت به صدایتان..داشتید از مزایای خداحافظی می گفتید..که من فقط گفتم هیس...و بعد صدایتان را قطع کردم...بی خیال آقا ...این چای را بی خیال شوید...خوابم می آید...خدا خیرتان ندهد که خواب را از من گرفتید...بروید آقا..دوستتان ندارم...دیگر دوستتان ندارم..مردم راست می گفتند....من..شما را هیچ وقت نبخشیدم..

بلانش |سه شنبه 10 اردیبهشت1392 | 0:6|

سلام نادی...نامه ات از آن ور آبها رسید دستم...و رد لبهایت روی کاغذ...اولش بغض بود...بعد لبخند...بعد دوباره بغض بود..بعد ناگهان اشک ریختم...به اینکه وقتی ایران بودی میگفتی تو گنجشک منی...بیا روی شانه هایم...همیشه می ترسیدم وقتی برگردی...دیگر درختم نباشی...اما تو...همیشه درختم بودی....نادی....اینجا درختی نمانده....خیلی وقت است درختی نمانده....دیشب فهمیدم....و من گنجشک تو....دیگر به هیچ جا تعلق ندارم.....دلم می خواست بگویم برگرد...اما دوستت دارم که نمی گویم برگرد....اینجا چیزی جز رنج انتظارت را نمیکشد...که من اینجا...که من اینجا پرهایم ریخت ...گنجشکک اشی مشی افتاد در حوض..و کسی حتی او را بیرون نیاورد...خیس شد..سرما خورد...و مرد...برنگرد نادی...هیچ وقت برنگرد...به خاطر این گنجشک...هرگز برنگرد...

پ ن: این نامه را نادی نوشته عکس گرفته و میل کرده

بلانش |دوشنبه 2 اردیبهشت1392 | 12:36|

بگذار برایت بگویم آنکه یک هو از جایش بلند می شود چمدانش را از زیر تخت یا از بالای کمد در می آورد لباسها را نگاه نمی کند و همینطور می اندازد داخل چمدان حواسش نیست تابستان است یا زمستان لباس گرم بردارد یا سرد...آنکه فریاد می زند من دارم می روم آنکه محکم در را می بندد و هی پشت سر خودش نان خورد می کند سکه می اندازد گل پر پر می کند تا رد رفتنش بر جای بماند...قصدش رفتن نیست..می خواهد رفتنش دیده  شود..می خواهد یکی باشد که دست بگذارد روی چمدانش یا رد نان و سکه و گل های پر پر را بگیرند تا برسند به او..تا فقط و فقط یک کلمه بگویند نرو.....باور کن دیگر نمی رود...همان چمدان را تند تند باز می کند لباس ها را آرام می چیند سر جایشان سماور را روشن می کند موهایش را می گذارد پشت گوشش و همانطور که لبخند به لب دارد خیالش راحت است که گفتند نرو....اما بگذار این را هم برایت بگویم....آنکه فریاد نمی زند رفتنش را...آنکه کم کم رام می شود و سکوت می کند و می گوید اشکال ندارد....آنکه دیگر اعتراضی نمی کند....آنکه حواسش هست لباس تابستانی بردارد یا زمستانی....لباس ها را اتو کند و آرام تا کند بگذارد داخل چمدان...زیر لب آوازی زمزمه کند و هروقت تو را ببیند بلد باشد لبخند بزند و تا صدایش کنی با همان لحن کشدار بگوید جاان....آنکه ناگهان خیره شد به دور و با پریدن گنجشکی اشک بیاید به چشمهایش و زیر لب بگوید پرید....از آن بترس....او فرار نمی کند..او دارد آرام آرام بساطش را جمع می کند....او هیچی پشت سرش نمی گذارد جز یک کمد خالی....انگار کن که خواب بوده...او با هر صبر...با هر مکث...مسیر رفتن را در ذهنش هزار بار رفته است...بی بازگشت...او در سکوت می رود....بگذار برایت بگویم جانم...آدمی که در سکوت می رود....دیگر...رفته است

بلانش |شنبه 24 فروردین1392 | 21:22|

سنگینی نگاهش همراهم بود..از اتاق تا آشپزخانه از آشپزخانه تا پذیرایی...سرد بود...اما سنگین...رفتم گوشه ای از اتاق در تاریکی...خودم را مخفی کردم...بابا آمد..گفت بیا برویم بیرون...خیلی وقت است راه نرفتیم..راست می گفت...آفتاب گرم بود....آفتاب جنوب را دوست دارم..زنده می کند...جان می بخشد...از آفتاب شهرم گرمتر است..مهربان تر است...کنار بابا قدم به قدم راه می رفتم...هیچی نمی گفت..من هم سکوت کردم..می خواستیم از خیابان رد شویم...دستم را گرفت...عادت ندارم به این کار...بین من و او..همیشه فاصله بود...همانجا...حس کردم روزی حسرت دستهایش به دلم خواهد ماند...رفیتم کنار رودخانه...نشستیم ..برایم از نگاه مرد گفت...برایم گفت مرد نگاهش سرد است..اما انسان خوبیست...گفت حاضر است خیلی کارها برایت انجام دهد...گفت حس می کنم می توانم به مرد اعماد کنم و تو را بسپارم به دستش...گفت دیگر بچه نیستی بلانش...برای رد کردن آدمها باید دلیل بیاوری...گفت یک جایی باید این تنهایی تمام شود...گفت با مرد حرف بزن..بعد اگر نخواستی بگو نه...گفت سکوتت و رد کردن بی دلیل ادمها دو دلیل دارد...یا تو می خواهی تا ابد تنها باشی..یا پای کسی در میان است...و تو داری صبر می کنی...ناگهان قلبم ایستاد...نگاهم خیره ماند به آب...به پرنده ها...به انعکاس نور....بابا مکث کرد....انگار رازهای دلم را با تمام دوری حدس می زد....من و او هیچ وقت اینطور حرف نزده بودیم...گفت روزی که مادرت را دیدم سر تا پا گل و خاک بود...همانجا عاشق مادرت شدم...با همان گل های روی کفشش...مادرت سرزنده بود..گل های روی کفشش خنده ی روی لبانش و موهای سیاهش...همانجا تصمیم گرفتم که او مال من باشد..می دانستم هزار برابر وضعش بهتر از من است...اما می خواستم مال من باشد..به مادرت گفتم اگر تو قبول کنی تا آخر هستم و هر کاری می کنم حتی دزدینت...اما...خندیدم..تصورش..سخت بود..بابا..بابای صفرو یک..بابا لبخند زد ادامه داد اما اگر تو نخواهی می روم..و حالا مادرت با تمام قهر و آشتی ها دعواها مشکلات با من است...اینها را گفتم که بدانی بلانش..من یک مرد هستم..و مردها اگر چیزی را بخواهند..دوست داشته باشند معطل نمی کنند...و اگر تو معطلی..یعنی....نفسم حبس شد..نمی خواستم جمله را تمام کند....اما تمام کرد...گفت ..یعنی دوستت ندارد....آنقدرها دوستت ندارد...تو آمدی جلوی چشمهایم..تمام تلاشم برای بودنت..برای داشتنت..تمام راهی که آمده بودم..صبری که کرده بودم....دستانم سرد شده بود...گفت خودت را دست کم نگیر بلانش...تو دختر منی...دستش را گذاشت روی دستم...به لاک های قرمزم نگاه کرد..و گفت...کاش اینقدر شبیه من نبودی....و من هنوز تا همین الان که از سفر بازگشته ام..نفهمیدم چرا بابا دلش نمی خواست شبیهش باشم....اما قول دادم...قول دادم این بار...فکر کنم..به خاطر...بابا...فکر کنم...

پ ن: سلام و یک عالمه دلتنگی و یک لبخند برای شما :)

بلانش |جمعه 16 فروردین1392 | 21:51|

در اتاق را باز می کنم....خودم را میبینم و خواهرم....که داریم تند تند تخم مرغها را رنگ می کنیم....مامان دارد فریاد می کشد که همه جا را رنگی کردید....موهایمان پخش و پلاست...بلند بلند می خندیم....دست میکشم روی سرم...در اتاق را می بندم...تصویر محو می شود....وارد آشپز خانه می شوم..سرامیک هاسرد است..مور مور می شود پاهایم....در یخچال را باز میکنم....مامان را میبینم که دارد ماهی ها را می اندازد داخل تنگ...خودم و خواهرک را می بینم که داریم دور مامان می چرخیم...می پریم بالا تا دستمان را داخل تنگ کنیم تا ماهی لبهایش را بزند به نوک انگشتانمان....در یخچال را می بندم....صحنه محو می شود...منم و آشپزخانه ی سرد....سیب را بر میدارم...می روم روی مبل.......بابا رامیبینم که یواشکی عیدی های کادو پیچ شده را جامیدهد کنار سفره...خودم را میبینم که مخفیانه ازگوشه ی اتاق کمین کرده ام تا ببینم چیست...بابا که می رود سریع میپرم بسته را تکان میدهم....می خواهم تصورش کنم.....سیب را گاز می زنم....من و بسته و بابا محو می شویم....بزرگ شدن تمام تصویرها را دود کرد....تمامش را کرد خاطره....بزرگ شده خاطره می آورد...دلم را خوش می کنم که امسال تو هستی...که تو امسال زنگ می زنی...و فراموش میکنم که عید بوی عید نمی دهد...گرچه تو خودت امسال سردی..و دوست نداری عید را....اصلا بی خیال تو....می خواهم امسال نگذارم هیچ کسی هیچ جایی گند بزند به حسم...به گرمایم....نمی گذارم گند زده شود به تمام رویاهایم.....چشم می بندم....همه جا رنگ میگیرد....چشم باز میکنم....مامان می گوید تخم مرغ رنگ نمیکنی؟دست میکشم به صورتش....واقعیست.....دور نیست....نزدیک است.....همینجاست....دیگر..خیال نیست.....

چشم ببندیم آرزو کنیم و دور کنیم از خودمان برای لحظه ای هر چه سردیست....و به خاطر عزیزانمان شده حتی لبخند بزنیم.... با هم...و به خاطرهم :)

بلانش |سه شنبه 29 اسفند1391 | 14:27|

با کوچکترین صدا از خواب می پریدم.خانه ی ما فقط یک اتاق خواب داشت.مستاجر بودیم.تخت من را گذاشته بودند در اتاق خواب خودشان.بعد من هی از خواب می پریدم.بابا فریاد زد بخواب دیگر.بعد پتو را می کشیدم روی سرم بغضم را قورت می دادم..مامان آرام پتو را از سرم کنار می زد و می پرسید چرا نمی خوابی آب می خوری؟لباس خواب سفید مامان آرامم می کرد....بعد خیره می شدم به عروسک های بالای سرم و می خوابیدم...5 سالم بود...
با کوچکترین صدا از خواب می پرم..خانه ی ما مستاجری نیست...دیگر بابا نمی گوید بخوااااب...دیگر مامان نمی پرسد چرا نمی خوابی....دیگر کسی لیوان آب به دستم نمی دهد..من همینطور خیره می مانم به پنجره...به نور چراغی که در حیاط افتاده..به سایه ی کاج های حیاط که هیچ وقت بزرگ نمی شوند...من به صدا حساسیت دارم...حتی صدای نفس کشیدن....نگاهم می کنند بیدار می شوم....من سالهاست که نمی توانم بخوابم....تا چشم روی هم می گذارم هی بیدار می شوم...و تو این را می دانستی.....من هی با صدای ماشین می پریدم...تو دستهایت را گذاشتی روی گوشم و بالای سرم نشستی...بعد گوشهایم گرم شد...گرما از گوشهایم رفت به سمت چشمهایم.....پلکهایم سنگین شد.....انگار برای لحظه ای هیچ صدایی نبود....انگار صدا اصلا معنا نداشت....خوابیدم......وقتی بیدار شدم...تو همانطور بالای سرم نشسته بودی....دستهایت...روی گوشم....مانده بود....26 سالم بود....

 پ ن:دكتر با آن پيراهن سپيد تميزش و كلمات پيچيده اش بيهوده مي گويد دليل بي خوابي او خسته نشدنش است، دكتر هيچ چيز نمي فهمد. در حقيقت او بسيار خسته است، بسيار خسته
                                                              
من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا 
بلانش |پنجشنبه 24 اسفند1391 | 10:31|

بابا چند سال پیش می گفت زیاد حرف می زنی...تا می خواستم حرف بزنم می گفت زیاد حرف می زنی...وقتی دعوایمان می شد تا می خواستم از خودم دفاع کنم می گفت هیس..حرف نزن..هیچی نگو....بعد من کم کم یاد گرفتم هروقت بحثمان می شود او حرف بزند..من همینطوری نگاه کنم...بعدها که با آن مرد دوست شدم....فکر می کردم می شود با او حرف زد...بعد وقتی مخفیانه با دوستم ریخت روی هم و ازدواج کرد فکر کرد می روم و زندگیش را خراب می کنم...یک روزی زنگ زد و گفت حرفی نزن زندگیم را خراب نکن...من که حرفی نزدم..من اصلا هیچی نگفتم...همه انگشت اشاره اشان را گرفته بودند روی دماغ زشتشان و هی می گفتند هیس..هیچی نگو....کم کم یاد گرفتم فقط گوش باشم..همینطوری مثل ضبط صوت فقط حرفها را بریزم در خودم..و بعد دیدم راهی ندارم هی نوشتم...شب و روز نوشتم..دفتر روی دفتر اضافه شد..من با کاغذ حرف می زدم...من با خودم حرف می زدم...بعد آدمها آمدند و گفتند ما دوستیم...بس است این گذشته ی سیاه..روی ما حساب کن..از نو شروع کن..کلی صندلی تعارف کردند برای نشستنم...من هی می ترسیدم...پشت دیوار پنهان می شدم...بعد آنها لبخند می زدند می گفتند ببین فقط صندلیست بیا بنشین..تو حرف بزن اصلا...ما می شویم دوستت..دستشان را دراز می کردند ....و هر بار تا می آمدم روی صندلی بنشینم زیر پایم را خالی می کردند...بعد همین چیزها یادم داد که دیگر نه دستی را بگیرم نه به لبخندی دل ببندم نه به دیواری تکیه کنم و هر وقت خواستم روی صندلی بنشینم هزار بار چکش کنم که پایه هایش سالم باشد یک وقت نکند یک پایه نداشته باشد..نکند اصلا موریانه افتاده باشد به جان پایه هایش و از درون خالیش کرده باشد...آدم یک شبی..یک جایی..یک ساعتی ...به نقطه ای می رسد که شانه اش را می اندازد بالا....پشت می کند به هرچه بود و نبود و می رود..شاید این فقط یک لحظه باشد....اما یک زندگی برای همین لحظه رفته است....

بلانش |سه شنبه 15 اسفند1391 | 0:43|

یک حرکت جدید یاد گرفته ام این روزها..تا عصبانی می شوم سریع می روم چندتا آدامس را با هم می اندازم در دهانم...آدامس آنقدر حجیم می شود که به زور در دهانم می چرخانمش....بعد آدامس را با زبانم صاف می کنم هی باد می کنم هی می ترکانم...مامان می گوید شبیه لاتهای سر خیابان شدی..اما حس می کنم این بهتر است تا ناخنهایم را از عصبانیت در گوشت دستم فرو کنم..این بهتر است که با دندان همچین پوست لبم را بکنم تا دهانم طعم خون بگیرد....یا آنقدر پوست دستم را می خارانم تا ملتهب شود..دیشب هم ساعت 1 شب آدامس انداختم در دهانم....وقتی شعرهایش را شنیدم..وقتی یاد شعرهایش برای او افتادم....هر بیتی که یادم می آمد آدامس را بیشتر باد می کردم و بومب....بعد مامان آمد با همان چهره ی خواب آلود گفت ببند دهانت را  و در اتاق را بست تا بابا بیدار نشود....آدامس ترکاندن خوب است...ادامس باد کردن و ترکاندن خیلی خوب است...انگار غمهایت را میریزی داخل یک بادکنک...هی باد می کنی هی باد می کنی و بعد می ترکانی..همین صدای ترکیدنش خوب است....انگار می گوید بومب..به درک...بومب...به درک......به درک......به..درک.....

بلانش |پنجشنبه 10 اسفند1391 | 23:15|

 برای تو با صدای من..

یک پست صوتی

بلانش |جمعه 27 بهمن1391 | 20:26|


Design By : Nemesis