تبليغاتX
رژ لب قرمز




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by


من از این همه احساس خسته شدم...من این همه احساس نمی خواهم...از اینکه راه بروم در سرم کلی کلمه ردیف کنم از اینکه روز و شب این همه در کلمات غرق می شوم خسته شدم...از اینکه با دیدن گل..این پلاک گردنبند بغض کنم خسته شدم...از اینکه وقتی بغلم می کنی هی شانه هایت را با اشک خیس کنم خسته شدم....من با این همه حس چه کنم؟گنجایشش را ندارم...از اینکه لباسهایت را بو کنم برایت نامه بنویسم خسته شدم....اینکه با نبودنت بترسم..خسته شدم....بلانش را بااین همه احساس نمی خواهم...تو را هم خسته کردم...می دانم که زیاد خسته کردم....از اینکه مدام غر بزنم به جانت که چرا نیستی که چرا حرف نمی زنی و هی تو را درگیر چراها کنم خسته شدم....من از این ترس ها هم خسته شدم...ترس از نبودنت..نداشتنت..از دست دادنت....می بینی کلماتم چه پراکنده شدند؟می شود حس را از این کلمات گرفت؟می شود کلمات را از من بگیری؟می شود دیگر ننویسم؟اصلا همین کلمات دارد مرا به جنون می کشاند...اصلا من از همین جنون هم می ترسم...اینکه چشمانم را می بندم هی با خودم حرف می زنم...غرق می شوم در رویا....اینکه انقدر بلند بلند با خودم حرف می زنم که وجود دیگری را سالهاست باور کردم....نکند دیوانه شدم؟نکند آخر این همه حس و کلمه مرا به جنون بکشاند....بیایید از من بگیرید این همه حرف را...این همه احساسات بی سرانجام را....من این روزها زجر می کشم....من به خاطر این همه احساس زجر میکشم...و از اینکه تو را هم زجرمیدهم بیشتر زجر میکشم...آخر روزی اینجا را ،کلمه ها را ،بلانش را ول می کنم می روم...قفل می کنم دلم را..دهانم را...کلیدش را هم پرتاب می کنم دور...آنقدر دور که دست من و تو نرسد به آن...شاید حداقل تو را خلاص کنم از یک بلانش احساساتی...یک بلانش پر از کلمه...بعد سکوت شوم...بعد هیس شوم...هیسسسسسس

بلانش |دوشنبه 1 خرداد1391 | 19:34|

آرام نشسته بود و به حیاط نگاه می کرد..آرام و ساکت...می دانستم در ذهنش چه می گذرد...اما چه می گفتم...گاهی برای بعضی دردها هیچ کلمه ای در دستانت نداری...دستانت خالی می شود...تمام جیبهایت را می گردی اما میبینی سوراخ است و کلمه ها همه افتادند روی زمین...حالا چه کسی می خواهد آنها را جمع کند نمی دانم...پس می شود سکوت...من هم شدم سکوت..رفتم کنارش نشستم...به همان جا خیره شدم که مامان خیره بود...گفت دلش تنگ شده...گفت دلش برای مادرجون پدرجون تنگ شده...گفت می ترسد...از پیری از تنهایی از سکوتی که قرار است دامن گیرش شود ...گفت آن روزها که پدرجون روی تخت بود و مامان با تمام زورش او را جا به جا می کرد ،وقتی پدرجون جایش را خراب می کرد و مامان با دستهای خودش تمیزش می کرد همش فکر می کرد اگر اینطوری شود چه کسی به دادش می رسد...گفت آن روزها که کله ی سحر ،سرما و گرما میرفت تا انسولین مادرجون را تزریق کند فکر می کرد که در پیری چه کسی به دادش می رسد...گفت حالا که نه مادر دارد نه پدر چقدر تنهاست..و بغض کرد...و من فکر کردم یعنی چقدر کم گذاشتم برای مامان که در تمام اما و اگرهایش جایی نداشتم...و چقدر به خودم می بالیدم که به خاطرش از خیلی چیزها گذشتم...از خیلی آدمها...خیلی موقعیتها...خیره شدم به حیاط...به گلهایی که بابا داشت برگهای اضافه اش را می چید...ترسیدم...از پیری ترسیدم...اینکه قرار است حالا چه کسی به دادم برسد...سرم را گذاشتم روی شانه ی مامان..گفتم باور کن که هستم..باور کن نمی گذارم تنها بمانی...چون خودم می ترسم...می ترسم از تنهایی مامان....

بلانش |شنبه 23 اردیبهشت1391 | 10:22|

دیروزگرم بود..دیروز زیاد گرم بود...کلافه خودم را پرت کردم داخل تاکسی...زنی همراه با کودکش سوار شد..دانه های درشت عرق روی پیشانی دخترک برق می زد آرام از پیشانیش سر می خورد می امد پایین و جایی نزدیک گوش هایش محو می شد...زن خودش کلافه بود .حرف می زد..با چه کسی نمی دانم..مخاطبش می توانست هرکسی باشد..می تواست من باشد..یا راننده ی تاکسی...می توانست خیابان باشد..یا اصلا همین دخترک..می گفت آن روزها نمی داستند گرانی چیست..حالا کلی هم پول ببرد باز کم می اورد...دخترک با چشمهای درشتش زل زده بود به من..به من نه..به عینک آفتابی که روی چشمهایم بود و او نمی تواست من را کامل ببیند...رویم را برگرداندم و خیره شدم به دور....کودک شروع کرد به بهانه گرفتن..نگاه نکردم..آنقدر بهانه گرفت تا صدای جیغش در امد...جای دست زن روی گونه ی دختر بود..ساکت شده بود..اشک و دانه های عرق را از هم تشخیص نمی دادم...زن مرا که دید، شکلاتی از کیفش در اورد گذاشت در دهان بچه..شکلات را می خورد و آرام بود..زن خندید گفت دیدی یادش می رود..سریع یادش می رود..سرم را گذاشتم روی شیشه...یاد خودم افتادم...7 سالم بود..از ترس زیر تخت پنهان شده بودم و نفسم را بیرون نمی دادم...بابا عصبانی بود...زیاد عصبانی بود...حس می کردم اگر نفس بکشم بابا می شنود و مرا پیدا می کند....بابا نامم را با فریاد تکرار می کرد و هزار تهدید...گفت اگر خودم را نشان دهم با من کاری ندارد..و من با لرز از زیر تخت امدم بیرون...بابا امد سمتم و فقط صورتم تیر کشید...دستهایش درد داشت...اما بعد مرا بوسید..هی بوسید...هی بوسید...برگشتم به زن نگاه کردم..به کودک که حالا می خندید..صورتش را با دستهایم لمس کردم...به زن گفتم یادش نمی رود...باور کن هرگز یادش نمی رود...

بلانش |یکشنبه 17 اردیبهشت1391 | 11:9|

همیشه همه چیز مثل قبل باقی نمی ماند..حس های آدم..نیازهایش..دلبستگی هایش....دوستداشتن هایش..کینه و غم هایش...وقتی مدتی غرقش هستی هیچ چیز را نمی بینی..فقط می خواهی دو دستی بچسبی به حس آن روزها..به هر چیزی..اما وقتی مدتی دور می شوی...وقتی به جای اول شخص تبدیل می شوی به سوم شخص و از دور همه چیز را نگاه می کنی..خودت را و تمام حس ها را..می پرسی این من بودم؟؟من بودم که اینطور حاضر بودم زجر بکشم..حاضر بودم رنج بکشم ....؟گاهی باید دور شد...باید رفت بالا..از آن دور به همان اول شخص به خودت نگاه کنی...ببینی اصلا جایی که ایستادی چه شکلیست..ببینی آن چیزی که بر سرش می جنگی آنقدرها خوب است؟؟پشیمانی ندارد؟؟؟و حالا من دورم...به بلانش نگاه می کنم....به بلانشی که با تو حرف می زد...بلانش که آن روزها می خواست فقط تو را نگه دارد...یکسال و نیم را فقط گذراند..با کلی زجر..با کلی اشک ...آن هم برای بودنی که اصلا بود نبود....من آن دور ایستادم و تو را می بینم که حالا برگشتی و می خواهی بلانش را به زور برگردانی...کلی وعده می دهی...می گویی 2 سال دیگر صبر کن...2 سالی که پشتش هیچی نیست...و حالا تویی که داری تمام تلاشت را می کنی که مرا برگردانی....این منی که آن دور ایستاده و می دادند نباید برگشت....این منی که آن روز بعد از تمام حرفها تمام وعده ها, تمام اعتراف به عشق های دیر شده فقط آرام گفت من دیگر برنمی گردم...و تو را دید که آرام دور شدی...و حالا این من دارد از آن بالا می آید پایین...آرام می آید جای خودش می نشیند....روی تخت دراز می کشد خودش را بغل می کند می شود اول شخص مفرد...با تمام احساس هایش و هی از خودش می پرسد این من بودم؟تا خوابش ببرد....

پ ن:همیشه دوست داشتم آن بالا باشم ، همیشه این پایین ایستاده ام و دستهایم را دیده ام که نمی توانند به آن بالا برسند ، همیشه می خواسته ام آن بالا بالاها یک جایی برای خودم داشته باشم ، جایی که واقعا "جا" باشد، فقط اسمش "جا " نباشد .... اینکه هیچوقت قله نصیب من نشد، خودم نمی دانم چرا ، خدا هم نمی داند ... می دانی ، شاید آن بالا هم هیچ چیزی نباشد .... اما دلم می خواهد ، این سنگلاخها را با انگشتها و همین ناخنهای همیشه کوتاهم کنار بزنم ، برسم آن بالا .... دوست دارم آن بالا را .... اگر مرگی می خواهد برای من باشد، دلم می خواهد در اوج بمیرم ....

                                                                   سایه روشن(شادی آفرین)

بلانش |یکشنبه 10 اردیبهشت1391 | 12:14|

 مرد از دو روز قبلش هی می گفت تولدت مبارک...شب تولد هم هی دقیقه ها را می شمرد و می گفت مثلا دو دقیقه ی دیگر تولدت است..انگار لحظه ی تحویل سال نو بود..وقتی ساعت 12 شب شد بلند گفت تولدت مبارک و من خندیدم..یاد پارسال افتادم که تو اصلا به هیچ جایت نبود که تبریک بگویی...کلا نه تعریف کردن بلد بودی نه تبریک گفتن..نه دلداری بلد بودی نه دوست داشتن...آخر هم به زور گفتی تولدت مبارک...انگار می گفتی به درک که انجای آسمان پاره شده و تو پرت شدی روی زمین...و بعد از یکسال حالا که دیگر نیستی.. آن شب..شب تولدم حس کردم دلم تنگ نیست...دلم برایت اصلا تنگ نیست..به مرد گفتم عادت ندارم انگار دوست داشته شوم..مرد دوسال است که حرفهایم را می شنود..دو سال است که کلی به خاطر آقای بلو جلویش اشک می ریختم..و او هی رااهنمایی می کرد...هی جلوی مرد می گفتم خسته شدم و او سکوت می کرد..و حالا که دیگر آقای بلو نیست باز هم مرد هست و برایم جشن میگیرد...می گفت دوست داشتنت ترسناک است بلانش..و من به سکوت مرد فکر می کنم...به سکوت دو ساله اش...و به خودم فکر می کنم که چه بی فکر بودم...چقدر آزارش دادم....هیچ وقت نپرسیدم هی آدم تو مشکلی داری؟اصلا تو درد دلت چیست...همیشه او بود که عر عرهای بلانش را گوش می داد...و آخرش می گفت همه چیز درست می شود..و حالا تازه این بلانش احمق دارد تمام ان روزها را مرور می کند و میبیند همیشه مرد بوده...همیشه مرد برای بلانش بود..اما هیچ وقت بلانش برای او نبود..هیچ وقت به او نگفت ناراحت نباش همه چیز درست می شود....مرد راست می گفت....دوست داشتنم...ترسناک است.....زیاد ترسناک است....

پ ن:برای تمام تبریک هایتان ممنونم...شاید دوست داشتنی نباشم اما بلدم دوستتان داشته باشم :)


بلانش |شنبه 2 اردیبهشت1391 | 11:26|

گفت تو را مانند یک بچه گربه به دندان می کشیدم و همه جا با خودم می بردم..گفت در جنگ و بمباران در شهر غریب وقتی بابا نبود تنها همدمش بودم....گفت وقتی می خواستم تو را به دنیا بیاورم قبل از اینکه وارد اتاق عمل شوم موهایم را بافتم می خواستم مرا زیبا ببینی...گفت از همان ابتدا که چشمهایت را باز کردی حس کردم همدمی...همدردی...روی شکمم ارام می خوابیدی و برایت کلی اهنگ می خواندم....گفتم راضی هستی مامان بلانشی؟راضی هستی از به دنیا آوردنم؟نگاهم کرد با لبخند موهایم را مانند پرده ای از چهره ام کنار زد و گفت تولدت مبارک بلانش...من از بودنت راضیم..تو هم از بودنت راضی باش

پیر شدیم رفت :))

بلانش |سه شنبه 29 فروردین1391 | 23:34|

سفر نامه ی 1:

آبادان را به خاطر گرمایش دوست دارم..آبادان را به خاطر بوی ماهی و ادویه هایش دوست دارم..آبادان را به خاطر جریان زندگیش دوست دارم..آبادان رابه خاطر عینک های ریبنش،مردمش دوست دارم...و حالا آبادان را به خاطر عمو غلام دوست دارم...عمو غلام که دایی باباست و من هنوز نفهمیدم چرا دایی بودنش را فراموش کرده اند می گویند عمو ....انگار اسمش از اول همین بود...یک عینک بزرگ ته استکانی دارد..با صورتی سبزه و چروک هایی از گذر ایام...با لهجه ی جنوبی و امریکایی....عمو غلام نصف عمرش در امریکا گذشت...زنش؟ چهره ی آرام و صبور...زنش؟مرا می برد به عالمی عجیب..زنش؟فقط نگاهش کافی بود عاشقش شوی...عمو غلام آلبوم عکسش را آورد..روی مبل نشست...و من کنارش روی زمین..برای هر عکس هزارتا داستان داشت...او درس خواندن را دوست داشت..اما پدر هزینه ی تحصیل نمی داد...عمو هم عین همین داستان ها..عین همین فیلمها که بعد از دیدنش پوزخند می زنیم که ای بابا همه ی اینها فیلم است کار کرد درس خواند..هر کاری که از عهده اش بر می آمد...حتی دست فروشی...بعد از دیپلم هم از مرز خارج شد و خودش را رساند به آمریکا..سرزمینی که نامش آن روزها سرزمین آرزوها بود...می گفت شب تا صبح کار می  کرد و صبح تا شب در می خواند تا اینکه روزی سر یکی از کلاس ها بیهوش شد...و او را برگرداندند خانه..و عمو غلام فقط یک هفته خوابید...زن عمو برای همه چای آورد...عمو غلام دستش را گذاشت روی دست او...و  من نگاهش را از پشت ان شیشه ی ته استکانی دیدم...که چقدر حرف داشت و چه قدر عشق..گفت این زن را می بینی؟قبل از اینکه از ایران بروم گفتم دوستش دارم...اما باید بروم...او گفت دوستم دارد و صبر می کند...نه 1 سال نه 2 سال...زن عمو 17 سال صبر کرد...وقتی گفت 17 سال تنم لرزید...بغض کردم...اشک از چشم هایم چکید...انها در 47 سالگی با هم ازدواج کردند..برایم سنگین بود این همه صبر...آلبوم عکس ها را نگاه کردم....تمامش زندگی بود...تمامش داستان بود...عکس آخر عمو غلام با کلی دانشجوی دیگر کلاه هایشان را بهوا پرتاب کرده بودند...و آلبوم جدید آلبوم عکس های عروسی بود..آبادان را به خاطر گرمایش دوست دارم..آبادان را به خاطر بوی ماهی و ادویه هایش دوست دارم..آبادان را به خاطر جریان زندگیش دوست دارم..آبادان را به خاطر عینک های ریبنش ،مردمش دوست دارم...و حالا آبادان را به خاطر عمو غلام دوست دارم... و زنش....

بلانش |یکشنبه 20 فروردین1391 | 11:24|

شیشه ی ماشین را کشیدم پایین دستم را بردم بیرون نور آفتاب پوستم را قلقلک می داد...جاده انگار فقط مال من بود..مال دستهای من...بابا رادیوی ماشین را روشن کرد..مجری رادیو گفت دیگر این سال بر نمی گردد..دقیقه های اخرش است...آرزوهایت را در دل زمزمه کن و بگو آمین...و من سرم را از پنجره ی ماشین بیرون آوردم صدای تیک تاک عقربه ی ساعت را می شنیدم...در دلم کلی زمزمه کردم...و گفتم آمین بمب ترکید همه دست زدند...من لبخند زدم و گفتم تمام شد...بلاخره تمام شد...بلانش امسال لحظه ی تحویل سال در جاده بود زیر نور آفتاب...کلی برایتان حرف دارم ...از دایی غلام...از گرمای جنوب...از باران شمال...از کاشان و خانه های قدیمش....برایتان کلی کلمه دارم..از پسرکی که به عشق دختر یک خانه ی بزرگ ساخت..کلی  حرف دارم..بگذارید چمدان هایم را باز کنم...عرقم خشک شود...تازه امروز رسیدم و بعد از 20 روز با هیجان آمدم اینجا تا بگویم سلام من برگشتم...ممنون از کلید داری ِ خانه ی بلانش :)

بلانش |چهارشنبه 16 فروردین1391 | 22:17|

این روزها درگیرم...این روزها بیشتر حواسم به بلانش است..تا غمگین نشود..کنارش می نشینم به حرفهایش گوش می دهم می خندانمش نوازشش می کنم و برای تمام روزهایی که بی خیالش شدم  عذر خواهی می کنم....امدم اینجا تا بگویم قرار است مدتی نباشم....انگار همین پارسال بود که امدم و این جمله را گفتم...میبینی چه روزها تند تند می گذرد؟..قرار است بلانش را به سفر ببرم...جان شما و جان این رژلب قرمزش...نگذارید خاک بخورد....یادتان هست سال پیش از شما چه قولی گرفتم؟ گقتم قول بدهید... قول بدهید وقتی برگشتم برایم بنویسید که خوب بود...لبخند زدید...با دست پر برمی گردم ..بلانش به این سفر نیاز دارد....باید برود...برای تمام بودنتان ممنون....برمیگردم....زندگیتان بهاری دوستان

شعبه ی دوم بلاگ بلانش را هم ببینید آخر سال هم دست از سرمان بر نمی دارندسوشی

بلانش |چهارشنبه 24 اسفند1390 | 20:53|

آرام در را باز می کنم...سالن تاریک است...دخترک بلند بلند نقشش رامی خواند...فریاد می زند..می گوید اینجا چه خبر است اصلا نکند من نامرئی هستم  ..نکند من روحم؟؟نکند من مُردم و خودم خبر ندارم...و ناگهان خودش را مستقیم بدون هیچ کجو کوله شدن...بدون هیچ اظطرابی پرت می کند روی زمین..بی اراده می دوم سمتش..می گویم نکند مرده باشد...ناگهان دوستانش دست می زنند...کارگردان می گوید کارت خوب بود ولی اگر بتوانی طبیعی تر، مردن را بازی کنی بهتر می شود..و من فکر می کنم آدم چطوری می شود با آغوش باز بگوید خوب باشد ،حالا طبیعی میمیرم.؟..همانطور خشک سر جایم ایستاده بودم..تکان نمی خوردم...به دخترک نگاه می کردم که چند لحظه ی پیش مرده بود و حالا داشت لواشکش را سق می زد..کارگردان مرا دید..با سر اشاره کرد بروم سمتش...گفت بنشین..نگاه کن..برمیگردم پیشت...روی صندلی نشستم...صحنه تکرار شد..دخترک زنده شد...رفت روی صحنه...تا بمیرد...تا طبیعی بمیرد...فریاد کشید..این جا چه خبر است..نکند من نامرئی هستم...نکند من روحم؟نکند من مردم؟ و دوباره خودش را پرت کرد..نفسم حبس شد..پوست لبم را با دندان کندم....دخترک مرد...باز همه دست زدند....من دست نزدم..نمی خواستم بمیرد...نمی خواستم اینطوری طبیعی بمیرد...کارگردان گفت می توانی کمکم کنی؟بعضی صحنه ها حس ندارد..می توانی حس بدهی؟چشمم به سمت دخترک بود...داشت آبنبات چوبی می خورد...یاد خودم افتادم...اینکه می خواستم از جایی از نقطه ای شروع کنم...زندگی کنم و هی اتفاق پشت اتفاق کابوس پشت کابوس به من می گفت بمیر..طبیعی بمیر...دلم می خواست همینطور راحت آبنبات بمکم..همینطور بیخیال...حواستان کجاست؟گفتم ها؟؟گفت کمکم می کنید؟برای بعضی از صحنه ها؟ آرام گفتم می شود دخترک نمیرد؟می شود طبیعی نمیرد؟می شود فقط بیاید سر صحنه آبنبات بخورد بعد لبخند بزند بگوید تمام شد..بگوید دیدید تمام شدن سخت نبود؟ دیدید نمردم؟؟؟می شود زنده بماند؟طبیعی زنده بماند؟ نماندم..انها را تنها گذاشتم....در را باز کردم به سالن نگاه کردم گفتم کاش بگذارند زنده بماند..با آب نباتش...لواشکش...و تمام این بی خیالیش.

بلانش |دوشنبه 15 اسفند1390 | 0:56|

وب را روشن کردم...اینجا شب است و آنجا روز..من در خانه و او در محل کار..ناگهان یک مردی با ریش و سبیل طلایی سرش را می آورد جلوی دوربین  دست تکان می دهد و می گوید hiiiiiii..میپرسم این دیگر کیست..می گوید جیمز است..همکارم..تازه از زنش جدا شده ..تو را پسندیده..و هردو می زنیم زیر خنده...می پرسد امروز چطوری ؟چه کردی؟می گویم راه رفتم..بین آدمها..شلوغ است این روزها..سرد است...تازه امروز یک پسرک عروسک فروش سر بازارچه شماره تلفنش را برایم پرتاب کردو گفت منتظر است حتما زنگ بزنم..قاه قاه می خندد می گوید مبارک است ..گفت از "او" دیگر خبری نیست؟گفتم دیگر از چیزی که تمام شده نپرس..گفتم دیگر هیچ وقت از او نپرس...یک ابرویش را می دهد بالا..می گوید آرامی یعنی؟؟و آنقدر نزدیک می آید که فکر می کنم الان می توانم موهایش را بکشم...پرسیدم تو به گذشته فکر می کنی؟میرود عقب..به خودش کش و قوسی می دهد می گوید من باید می آمدم اینجا و او باید می رفت استرالیا...ما را "بایدها" ازهم جدا کرده بود...غمگین نیستم..افسرده هم نیستم..من با او خوب زندگی کردم و حالا هروقت به یاد دخترک می افتم انرژی میگیرم...که اگر می خواستم هی آه بکشم الان اینجا نبودم...این زندگی را نداشتم...گفت من هی زندگی کردم ولی تو چه کردی؟الان کجایی؟راست میگفت...در یک نقطه ثابت مانده بودم...گفت بلانش دلم می خواهد یک روز که این وب را روشن می کنی چشمهایت بخندد..نه لبهایت...قول می دهی؟گفتم قول می دهم...وب را خاموش کردم و چهره اش را با یک لبخند و انرژی در ذهنم ثبت کردم...و حالا اینجا بعد از ظهر است و تو خوابی...اتاقم را ریختم بیرون..کلی یادگاری های مسخره را ریختم بیرون..الان همه چیز سر جایش است...کلی برنامه دارم...می خواهم بدانی که من اولین قدم را برای قولم برداشتم....می خواهم بلانش را از باتلاق بکشم بیرون...و با چشمهایم بخندم...با چشمهایم....

بلانش |جمعه 5 اسفند1390 | 15:48|

سلام سروده

خیلی وقت است می خواهم برایت این نامه را بنویسم...حتی زده بود به سرم که روی کاغذ با دست خط خودم بنویسم و بفرستم رم...ایتالیا..اما این بلانشی که می بینی تنبل تر از این حرف هاست..آن شب که قفل دهانت باز شد و تند تند برایم حرف زدی را خوب یادم هست..اینکه حرف می زدی و وسط حرف ها می گفتی هیس بگذار تا آخرش برایت بگویم...و من هیس بودم....کلمه ای نمی گفتم...تو حرفهایت را زدی و گفتی هوووف راحت شدم و خداحافظی کردی و رفتی...گفتی تو چرا از خودت حرف نمی زنی...گفتی تو هم تند تند حرفهایت را بگو و من هیس می شوم...خوب این روزها سرد است...کنار بخاری می نشینم..بخاری را بغل می کنم تا گرم شوم...بعد از مدتها اینجا برف آمد سروده..و من یاد عکسهای برفیه تو افتادم...و یاد رد پاها روی پیاده روی روبه روی پنجره ی اتاقت....راستی چند روز پیش روز عشاق بود..ولنتاین؟همین است نامش؟خوب من این روز را تنهایی به سر کردم..آن هم در باشگاه....مثل اسب روی تردمیل راه رفتم و دمبل های سنگین را جا به جا می کردم، شب موقع برگشتن سرم را انداختم پایین و فقط چکمه های سیاه خودم را نگاه می کردم تا رسیدم خانه..بگذار برایت از یلدا بگویم...همان نیم وجبیه معروف...دیشب محکم بغلش کردم .بویش کردم...مادرش هم سن من است...و من هی فکر می کنم من هم می توانستم یک دختر داشته باشم...هم سن یلدا....موهایش را بوسیدم و گفتم دخترک نمیگی من دلتنگتم؟و او با چشمهای درشتش نگاهم کرد لبهایم را بوسید و گفت تو هم نمی گی که یلدا داری تنها در مهد کودک؟و من آن لحظه باورم نشد این دخترک فقط 3 سال دارد...این روزها هیس هستم سروده...دهانم حوصله باز و بسته شدن ندارد...دیگر نفس تنگی ندارم...تپش قلب ندارم...آرامم...زیاد آرامم...زیاد فیلم میبینم...و هر روز خودم را جای یک شخصیت می گذارم..روزی عاشقم و روزی معشوق...روزی قاتل می شوم و روزی مقتول..گاهی یک مادر فداکارم و گاهی فرزندی بی مادر...من هر روز در این فیلمها بازی می کنم....و نقشهایم را دوست دارم...من این روزها به جای تمام روزهایی که بازی نکردم..بازی کردم..و حس کردم نقش ها را...روزهایم این طور می گذرد و شبها ژاکت پشمی را می پوشم لپ تاپ را روی پاها می گذارم و عکس می بینم و می نویسم...می نویسم...مزخرفاتی که حتی رویم نمی شود اینجا بگذارم....راستی سروده..من عاشق این رژ لب قرمزی شدم که برایم خریدی و عکسش را فرستادی...پستش نکن..خودت بیا..و قول بده همانطور که گفتی مرا در بغلت مچاله کنی...و من رژ لبت را روی لبهایم بکشم و تو تند تند عکس بگیری...خودت گفتی مدل خوبی می شوم...سروده....من می دانم که روزی همه چیز خوب می شود..یک چیزی ته دلم همش تکرار می کند یک روز خوب در راه است...و من تا آن روز منتظرم....کنارم باش تا ان روز خبرت کنم....قول بده ..حالا باید بروم..می خواهم بروم تخمه بشکنم و فیلم ببینم...دوستت دارم..از این راه دور می بوسمت با لبهایی سرخ آنقدر محکم می بوسمت تا لپهایت رنگ لبهایم شود....به امید دیدار دوستِ دوست داشتنیه بلانش با آن چشمهای دلربا


بلانش |پنجشنبه 27 بهمن1390 | 21:57|

 از سینما آمدیم بیرون در چشمهایش نگاه کردم و گفتم حرف نزنیم..دیگر حرف نزنیم..و بعد از روی خط کشی رد شدم و رفتم آنطرف خیابان و او را با یک نیشخند تنها گذاشتم...همیشه لبخندی رو لبهایش داشت...هروقت که با او خوب بودم نامش را لبخند می گذاشتم و هروقت عصبانی بودم نامش را  نیشخند میگذاشتم..هرقت دلم می گرفت مانند یک بچه گربه ی سیاه و زشت که از گرسنگی جایی برای ماندن ندارد جلویش ظاهر می شدم و غذا می خواستم و او کلی فیلم و کتاب جلویم می انداخت یک فحشی نثارم می کرد که چرا عین بدبختها نگاه می کنی و من می خندیدم...عادت داشت خمیاره بکشد و بلند داد بزند ای زندگی پتیاره و بعد قاه قاه بخندد که همچین حرفی را حواله ی زندگی کرده و اینطور با قدرت انگشت وسطش را تقدیم زندگی می کند و قدرتش را به رخ می کشد...آن روز دلم از کدام زمین و آسمانی گرفته بود و آماده چنگ انداختن به کدام بنی بشری بودم که وقتی گفت بی خیال شوم..بی خیال این دوست داشتن احمقانه شوم...که دیگر بس است..که stop را برای اینجاها گذاشتند ...که این مرد ،مرد تو نیست.خودت رها کن ...خودت رهایش کنی دردش کمتر است.در نهایت آرامش تا آخر فیلم را دیدم و با او از سینما آمدم بیرون و گفتم دیگر حرف نزنینم.. و سرم را انداختم پایین و رفتم...نمی دانم دلم می خواست این حرف را،اینکه احمقم اینکه کاملا می دانم احمقم را حداقل از دهان بهترین دوستم  نشنوم....تا اینکه بعد از چند ماه مرد را سپردم به آرزوهایش..تا مدتها با کسی یک کلمه حرف نزدم ..حرف زدنم نمی آمد...امروز وقتی از در خانه زدم بیرون  نمی دانم چه شدکه خودم را جلوی در خانه ی دوستم دیدم...در را باز کرد و لبخند زد..لبخند..نه نیشخند..مرا هل داد و گفت راه را بلدی که؟رفتم روی مبل نشستم زانوهایم را بغل کردم و به انگشتهای پایم خیره شدم...آرام کنارم نشست...فیلم و کتابها را گذاشت جلویم..هیچی نپرسید...سیگارش را روشن کرد گفت نترس...برای خودت دلسوزی نکن...تمام می شود ..سرم را گذاشت روی شانه هایش...اشک از چشمهایم آرام آرام سر خورد روی پیراهن سفیدش...سیگارش تمام شد..اشکهایم تمام شد...راحت شدم....گفتم حرف بزنیم...بیا حرف بزنیم...

بلانش |سه شنبه 18 بهمن1390 | 0:37|

تند تند نفس میکشم...انگار اصلا از اول هوایی نبوده..انگار دنیا را آب گرفته...قلبم محکم و با سرعت در سینه ام می کوبد..نه شاید بر سینه ام می کوبد..می خواهد بیاید بیرون..جایش تنگ است..هوا ندارد...روی زمین دراز می کشم..پس این هوا کجاست...انگار دارم غرق می شوم...از تقلا خسته می شوم..ناگهان انگار یکی می کوبد تخت سینه ام...به سرفه می افتم...هوا...نفس می کشم...با هر سرفه هوا را می فرستم به این قلب بی تابم...چشمهایم را می بندم...پاهایم را جمع می کنم سمت شکمم...تو زنگ می زنی...نامت را می بینم..قدرت ندارم جوابت را بدهم...بعد از 3 ماه...نامت هی روی صفحه ی موبایل می رقصد...نفس ندارم حرف بزنم...مانند جنینی روی زمین دراز کشیده ام...با هر سرفه قفسه ی سینه ام درد میگیرد...چشمهایم سنگین می شود خوابم می برد...دوباره زنگ می زنی....این همه وقت نبودی....حالا حتما باید امروز می بودی..که من نفس نداشتم....می پرسی خوبی؟می گویم قلبم با من هماهنگ نیست انگار..ضربانش از دستم در رفته...نگران می شوی..حسش می کنم...روی قالی با انگشت طرح می کشم..از زندگی می گویی..از خستگی.....از اینکه چطور کارهایت هر روز زیادتر می شود و درس ها سخت تر...روی قالی کج و معوج می نویسم خستگی..می گویم تو می توانی...از عهده اش بر میایی...تو بلاخره می روی...نترس...و تو سکوت میکنی....می گویی حسودیم می شود به زندگیه ارامت....و من روی قالی با انگشت می نویسم آرام...راست می گویی...آرامم...یک جورهایی عجیب آرامم...حتی با این نفس تنگی و سرفه های لعنتی...با این تپش قلب بی موقع....آرامم...اما تو چرا آرام نیستی....نپرسیدم...فقط گفتم یادت باشد به آرزوهایت برسی...من تو را دو دستی تقدیم آرزوهایت کردم...تو هیچ وقت از ارتفاع نترسیدی...سکوت بود....می دانستم الان داری به دور نگاه می کنی...می دانستم الان داری توی هوا چشم چشم دو ابرویی شبیه چشم و ابروی بلانش رسم می کنی....گفتی آرام بخواب و به قلبت بگو هماهنگ کار کند..که اگر هاهنگ کار نکند بدجور حالش را میگیرم...خیلی چیزها می خواستم بگویم...خیلی حرفها داشتم...اما فقط گفتم این قلب من خیلی وقت است با من..هماهنگ نیست.....تلفن را انداختم یک گوشه....روی قالی را نگاه کردم نامت را همه جا نوشته بودم بین کلی کلمه ی خستگی و آرام....تویی که خسته ای و آرامی که منم...

بلانش |یکشنبه 9 بهمن1390 | 22:59|

یادم هست هیچ کسی خانه نبود..محو تماشای مرد بودم....از چهره ی آرامش هیچی نمی خواندی..نمی توانستی بفهمی مرد آرام است یا خشمگین..چشمهایش را دوست داشتم..مخصوصا وقتی گفت موسیقی لازم است برای فراموش کردن...برای فراموش کردن اینکه یک جاهایی هست در دنیا که از سنگ ساخته نشدندیک چیزی هست درون تو که آنها نمی توانند بهش برسند یا لمسش کنند...مال توست...پرسیدند در باره ی چی صحبت می کنی..و مرد با لبخند گفت امید..از آن لبخندها که هر مردی بلد نیست بزند...هر مردی نمی تواند...و من هی فیلم را می زدم عقب تا مرد را ببینم..لبخندش را...چشمهای آرامش را...دلم می خواست هی در چشمهایش نگاه کنم..و هی او بگوید امید...و من بگویم من امید را نمی شناسم...و او لبخند بزند..و من امید را با همین لبخند باور کنم...اصلا چه خوب بود وقتی مرد رفت طوری که انگار هرگز نبوده...هیچ ردی..هیچ اثری...دلم می خواست من هم مانند این فیلم می رفتم..طوری که هیچ ردی از من نبود...وقتی فیلم تمام شد هی در آینه نگاه می کردم..هی می خواستم لبخندی شبیه لبخندش بزنم و بگویم امید..امیدی که درون من است و کسی نمی تواند از من بگیرد...یادم هست شب به تو گفته بودم این فیلم رادیدی؟گفته بودی اوهوم..گفتم دوستش داشتی؟ باز هم گفتی اوهوم...اصلا به هیچ جایم نبود که چه مختصر جواب می دادی..هی لبخند می زدم و تو هی با تعجب نگاه می کردی..که حتما بلانش خل شده است...گفتم من این مرد را می خواهم...آرامشش را...شانه هایش را...سرم را بگذارم روی شانه اش...و او برایم همینطور آرام آرام حرف بزند..خندیدی..اصلا خنده ات شبیه مرد نبود..دوستش نداشتم...زشت بود...لبخند زدم...یادم هست از آن روز هروقت عصبانی می شدی من لبخند می زدم...از همان لبخندهای مرد...و تو نفهمیدی من در خیالم به تو خیانت کردم..و عاشق مردی شدم با لبخندی به نام امید..امیدی که هرگز به تو نداشتم....

نام فیلم:The shawshank redemption

بلانش |جمعه 30 دی1390 | 18:51|

بسته ی پستی را باز می کنم...کلی برایم خرید کرده از آن ور آبها...و کنارش داخل پلاستیک...یک شال سرخابی...یک شال سرخابی که عطر خودش را خالی کرده...پلاستیک را که باز می کنم عطر نادیا می پیچد همه جا...شال را که می گذارم روی سرم تکان که می خورم بوی نادیا می نشیند روی تنم...روی پوستم...عمیق بو می کشم....نفس می کشم...انگار نادیا اینجاست..انگار همیشه بوده.....می گویم ببین نادیا برایم چی خریده....ببین شال را..ببین بوی او را می دهد...و شال سرخابی را دوباره بو می کنم...و می چرخم در اتاق...پرسیدی چطور می شناسیش...و من هیچی به تو نگفتم...لازم نبود بگویم...تو چه می فهمیدی...فقط گفتم زیاد نزدیک است..زیاد دوستش دارم...گفتم او می داند کل زندگی بلانش را.....او به بلانش می گوید گنجشک کوچولویی که راز نگاهش را کسی نمی داند....گفتی دلت گرفته...گفتی دلت آغوش می خواهد اما آنقدر بزرگ شدی که در هیچ آغوشی جا نمی شوی...گفتی این روزها سخت است...داری کم می آوری...راستش را بگویم برایم مهم نبود..حرفهایت را نمی شنیدم..من فقط داشتم میدیدم که چه خوب است دوست داشته شدن...تو حرف می زدی و من فکرهایم آن دورها پر می کشید..اینکه همیشه پناه بودم و حالا پناه دارم...پرسیدی راستی از من هم نزدیک تر است؟؟؟و من سکوت کردم...خیره شدم به پنجره..از پنجره چشمانم را کشاندم به سمت دیوار...از دیوار چشمهایم سر خرد روی پاکت پستی...روی در پاکت...جای لب بود...یک لب رژ لبی...نادیا روی در پاکت را بوسیده بود با رژ لب قرمز...و نوشته بود دوستت دارم.....لبخند می زنم..شال سرخابی را مچاله می کنم در دستهایم هی بو می کشم بو می کشم و می گویم نزدیکتر است...نزدیکتر از تمام نزدیک ها

بلانش |جمعه 23 دی1390 | 11:39|

دستم را گرفته بودی گفتی با من برقص...فقط من بودم و تو...آهنگش؟ اصلا در خاطرم نیست...شروع کردی دورم چرخیدن...با ریتم اهنگ بدنت را تکان می دادی...من بلند بلند می خندیدم...انقدر رقصیدی تا مرا هم به هیجان آوردی...موهایم را باز کردم...کمرم را پیچ و تاب دادم...سرم را به اطراف تکان می دادم و خودم را سپردم به آهنگ...می خندیدیم...تلو تلو می خوردیم....گوشواره هایم زیر نور برق می زد...می گفتی کاش این ثانیه ها این دقیقه ها تمام نشود...دور خودم می چرخیدم...به سقف زل می زدم...می گفتی زندگی همین لحظه است...و من باز می چرخیدم...دستم خورد به گوشهایم و فهمیدم یک لنگه از گوشواره نیست...همه جا را گشتی...من روی مبل افتاده بودم و به تو می خندیدم که اینطور همه جا را ریختی به هم به خاطر یک لنگه گوشواره...شب پرواز داشتی...راستی می دانی همیشه دلم می خواست تو را با لباس فرم ببینم....اما من از ارتفاع می ترسم...من از پرواز می ترسم...من هیچ وقت سوار هواپیما نشدم...باورت می شود؟؟وقتی ارتفاع می بینم..خشک می شوم...سر جایم میمانم ..نفسم حبس می شود و شروع می کنم به لرزیدن..و هرکسی نزدیکم شود جیغ می کشم...و حالا تو از پرواز داشتی جا می ماندی...به خاطر این لنگه گوشواره....پیدا نشد...هرگز پیدا نشد...و دل من همرا گوشواره جا ماند بین آن مبل های راه راه سیاه و سفید...درآن اتاق تاریک با لامپ قرمز....می دانی اصلا خوشحالم که پیدا نشد...خوب است که روزی ..که مرا فراموش کردی ناگهان یک لنگه گوشواره را پیدا کنی و یادت بیاید تو با من آن شب...رقصیدی...

پ ن:راستی 200 تا شد ها :)

بلانش |پنجشنبه 15 دی1390 | 12:1|

سخنی با شما

من چند سالیست که می نویسم...قبلا کاغذ بود که روی کاغذ انباشته می شد..تا اینکه حدود 4سال پیش برای اولین بار آمدم به این دنیای مجازی...یک سال را با یک نام گذراندم...آنقدر آزار دیدم تا انجا را بستم و با نام دیگر مخفیانه شروع کردم به نوشتن...و باز هم مرا با بغض فرستادند به سمت رژ لب قرمز...اینجا خودم را بیشتر از دو سال است نگه داشتم..دوستانی پیدا کردم که با تمام مجاز بودنشان انها را با تمام واقعیتها عوض نمی کنم..حمایتم کردند...با غمم غمگین شدند و همراه با شادیهایم برایم کف زدند...بی هیچ انتظاری بی هیچ گله ای آمدند و گفتند بنویس....و من نوشتم...با تمام درگیری ها خودم را به اینجا می رساندم....می خواهم بگویم...بلانش آدمیست که در دنیای بیرون،از خودش حرف نمی زند...دختریست که همه او را با لبخندهایش..با شیطنت هایش می شناسند...بلانش به جایی احتیاج دارد که بی دغدغه بنویسد..راحت بنویسد...بدون ترس از قضاوت....بدون سانسور...هیچ وقت برای بالا بردن امار خوانندگان ننوشتم...که همیشه همراهانم بی منت لطف داشتند....اینجا نه حرفه ایست...نه یک وبلاگی برای بحث و جدل...اینجا بلانش از تنهایی (که عده ای شکایت می کنند چرا بزرگش می کنی) از دغده هایش..از گذشته اش...از فکرهایش..از حالش...اصلا از غمش می نویسد...اینکه عده ای خسته می شوند که این دختر چرا همش می نالد و بلانش را محکوم می کنند مقصر من نیستم....دلم نمی خواهد این دو سال و خرده ای را بی خیال شوم با نام دیگر بروم از نو شروع کنم که باور کنید رمقی برایم نمانده....حس می کنم دیگر راحت نیستم برای نوشتن...اینکه از بلانش انتظار دارند مطابق میل خودشان بنویسم و من این میل را نمی توانم برآورده کنم و بعد باعث اعتراض می شود..اعتراض به چه؟؟؟ ان روزها زیاد می نوشتم..اما دوباره به کاغذ پناه اوردم این روزها..یا می نویسم و می شود ثبت موقت...من حتی نوشته ها را ادیت نمی کنم و آنلاین می نویسم و عده ای کل نوشته را رها می کنند غلط املایی میگیرند....نمی خواهم بی انصاف باشم و این چند نفر معترض را به این همه حامی  ارجح دهم...فقط می خواهم بگذارید اینجا بدون نقاب باشم...بگذارید بلانش بمانم...بگذارید ان دخترک غر غرو با رژلب قرمزش بمانم...بگذارید با غلط های املاییم بمانم....بگذارید بمانم....من از رفتن....خسته شدم...

بلانش |یکشنبه 11 دی1390 | 11:58|

می دانی امروز به چه فکر می کردم؟به زمستان سال 87...مامان و بابا طبق معمول افتاده بودند به جان همدیگر..یادم نیست آن بار سر چه بود... فقط می دانم افتاده بودند به جان همدیگر...عادی بود...یعنی عادی نبود برای من عادی شده بود...دیگر توان نداشتم بگویم بس است...همیشه یادم هست ان 6 سالگی را که مامان زیر گوشم گفت بلانش اگر روزی من و بابا با هم نباشیم انتخابت کدومه؟من یا بابا؟ و من از آن روز یاد گرفتم سکوت کنم و هیچ وقت نگویم کدام یکی..مامان یا بابا؟حتی روزی آنقدر خسته شدم گفتم به درک هیچ کدام ..جدا شوید برید سراغ زندگیتان..و مامان گفت الاغ حرف دهانت را بفهم....و حالا سکوت می کنم انقدر فریاد بزنند تا خسته شوند..اما آن روز هیچکدام کوتاه نمی امدند...تا اینکه بابا محکم در خانه را بست..همینطور غر می زد و می خواست شاخه های درخت را کوتاه کند..نردبام را گذاشت...مامان همیشه عادت داشت پایه ها را نگه دارد اما این بار نرفت...نمی دانم چه شد...فقط صدایی بلند ما را به داخل حیاط کشاند...مامان پا برهنه دویده بود سمت بابا...بابا حتی آن لحظه هم یادش بود قهر است..دست مامان را پس زد از جایش بلند شد....اما ناگهان دیدیم تمام شلوارش خونی است...خون بند نمی آمد و بابا نقش زمین شد....بابا را 4 بار عمل کردند...مامان هیچی نمی گفت جز یک جمله (اگر بلایی سر بابات بیاد من چه کنم؟) ...و هیچ وقت او را اینطور درمانده ندیده بودم...اویی که هی تهدید می کرد می رود...اویی که می گفت بلانش من یا بابا؟؟و حالا فکر می کرد بدون این مرد چه می کند....تمام زندگیش این مرد بود....بابا برگشت...و آنها هنوز هم به جان هم می افتند..هزار بار همدیگر را تهدید به طلاق می کنند..تا پای مهریه هم پیش می روند...اما می دانم که هرکدام ته دلش می ترسد از نبود آن یکی....تمام اینها را گفتم که بدانی تو مرا یاد انها می اندازی....درست است دیگر ندارمت...درست است وقتی بودی مثل سگ وحشی به جان همدگیر می افتادیم...اما در دلم همش می ترسم یادت از یادم برود....و من عجیب می ترسم از نداشتن یادت....من یادت را به هیچ بادی نخواهم داد.....
بلانش |جمعه 2 دی1390 | 21:44|

رویت را از من بر نگردان..با توام..یاد بگیر...حرفم را گوش کن..آن روزها کسی نبود این حرف ها را زیر گوشم بخواند..و شاید بود و من مانند تو رویم را بر می گردانم..حالا که فکر می کنم میبینم آن روزها باید کسی بود..باید کسی زیر گوشم می گفت بلانش به زور هیچ چیزی را نخواه...جنگیدن وقت و زمان دارد...آن روزها وقتی به زور می خواستم دوست داشته شوم به زور می خواستم نگه دارم آدمهایی که مال من نیستند کسی باید گوشم را می پیچاند و می گفت بس کن دختر...اصلا ان روزها کسی باید چشمهایم را باز می کرد..وقتی خیلی چیزها را دیدم و خودم را به نفهمیدم می زدم و نامش را دوست داشتن می گذاشتم...به حرفهایم گوش کن...سرت را بالا بگیر...هروقت کنارش آرامش داشتی..هروقت صبح بیدار شدی حس کردی با تمام مشکلات آرامی..پشتت گرم است حس کردی قدرت داری تا اخر پا به پایش بروی این درست است..بمان...اما هر وقت دیدی هی داری می لرزی..در سرمای زمستان با هرچه بخاری و پتو گرم نمی شوی...هی دلت نگران است...هر روز را با زجر شب می کنی..باور کن این همان شاهزاده نیست..رهایش کن تا قبل از اینکه رهایت کند تا روزی هزار بار با خودت نگویی چرا ماندم...تا روزی خودت را هزار بار درگیر چراهایی که جواب ندارد نکنی...شاید آن روزها وقتی جلوی مامان می ایستادم اشکش را در می آوردم اما کار خودم را می کردم کسی باید محکم زیر گوشم می نواخت تا ببینم..تا بفهمم این سالهای عمر که می گذرد برگشتی ندارد...و این 25 سال را کسی نیست تا به من برگرداند...نگاهم کن...داستانم را بخوان...برای تو می نویسم...برای تو از تمام راه هایی که رفتم و خوردم به سنگ می نویسم..تو آن راه ها را نرو....تو زجر نکش...گوشهایت را نگیر..چشمانت را نبند..ناسزا نثارم نکن...وقتی آن روز مامان تمام کارت پستال هایم را پاره کرد...وقتی گفت زندگی کن...پیر نشو....و من فقط فرار کردم..در را محکم بستم..یکی باید دست و پایم را می بست..می گفت بنشین و گوش کن...تمام روزهای عمرت را تنفر داشتی...تمام روزهای عمرت را به حال خودت دل سوزاندی..همه گناهکار بودند و تو بی تقصیر...تا کی دادگاه...تا کی وکیل و قاضی...روزها می گذرد و هیچ نفهمیدی..نفهمیدم...نفهمیدیم....این روزها می ترسم...این روزها زیاد از گذر روزها می ترسم..میبینی چه تند تند می گذرد؟اصلا این ها را برای خودم نوشتم..نه برای تو...که بخوانم..یادم باشد..که من خودم..مقصرم....که من لج کردم..با خودم ..با زندگی...و حالا اگر آرامش ندارم...خودم مقصرم..نه تقصیر توست..نه خدا....نه زندگی....حالا خودت می دانی..برو..شانه هایت را بالا بینداز...که من با این شانه بالا انداختن ها...به هیچ جا نرسیدم....به..هیچ جا....

بلانش |چهارشنبه 23 آذر1390 | 22:0|


Design By : Nemesis